بهار خنده زد و ارغوان شکفت
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
دو سه تا دیگه جا گذاشتم. چرا زمان انقدر زود می گذره ؟؟یکی دو ماه پیش دیر تر ساعت چهار می شد.
reason im leaving, reason he is dead
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
یه پسره تو ایستگاه تئاتر شهر خودشو پرت کرد. دیروز. الان فهمیدم. به کجا رسیده بود که خودشو پرت کرد جلو مترو ؟ آخراش داشت به چی فکر میکرد؟ حالم بده.دلم میخواد بهش /بهشون بگم همه چی درست میشه، اینکارو نکنید.هرچقدرم که چرند باشه. احساس بازمانده هارو دارم.
so , so you think you can tell
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
today is the day that OH
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
دف زده بود : امروز ۱۰ اسفند تولد اخوان ثالث ، عمران صلاحی ، وینسنت مینلی وداع با لامارتین ، یاشار کمالاخوان ثالث خونهش رو به رو خونه ما بود. نشر قطره در واقع. بعد زدن خرابش کردن نشر قطره رفت تو کوچه خورشید. روزی که داشت خراب می شد دیواراش ، یادگاری و نوشته های بچه های نشر رو میشد دید...یادمه خیلی ...
oh my darling oh my darling
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
NO JOKES ABOUT MY NAME:-"
خجسته باد این پیروزی
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
خانم برخواه ، شاهد تغییراتی در رفتار شما هستم.احسنت.
some angels you see
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
مقداد باقرزاده ، معلم یا به قول شاگرد هایش ، آموزگار یکی از روستاهای محروم کشورمونه. روستای آیرقایه ، نقطه صفر مرزی ایران و ترکمنستان.چهرهش رو می بینی چقدر دوست داشتنیه؟ چند وقت پیش ، عکسش رو به عنوان آموزگار نمونه دیدم و پی ماجرا رو گرفتم. این آدما منو خوشحال میکنن ، یعنی امیدوارم میکنن. یه طرح ل...
There lived a certain man in Russia long ago
-
تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 3:52
بابی فارل عجب صدایی داره. راسپوتین یه دهقان روسی بوده که راه پیدا میکنه به دربار.تو کتاب فرنی و زویی هم یه دهقان روس بود. اصل کاری.Oh, those Russians
روزمردگی
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 19:08
راننده اسنپ و مترو بودن شغل باحالیه. مترو که خب خوبیش ، ندیدن آدم ها تا حد ممکنه و اسنپ هم دیدن آدم های مختلف. Arrival رو دیدم. ده دقیقه آخرش خیلی خوب بود. اوج فیلم بود.Manchester by the sea هم تو نوبته. الان دارم فصل چهار شرلوک رو میبینم. برای اخر هفته یکم هیجان زدهم. وقتایی که از کلاس میام نون میگ...
بزرگی
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
"لوییس تگت وارد اجتماع میشود یا بیست و دوم تولدم بود"دارم دچار بحران بزرگی میشم. نمیخوام بزرگ شم.یکی دو شب پیش یاد روزایی افتادم که با موربید میرفتیم لاله. دوران طلایی.گفت دیگه نمیشه مثل اون موقع ها بیخیال باشیم چون آینده بهمون نزدیکه. شبش گریه کردم عین چی. نت نداشتم بنویسم. درآستانه بزرگ شدن ، با ب...
i will tell you stories bruised and blue
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
تنها چیزی که میخوام بغله. همه میگن بغل میخوان اما زر میزنن. من واقعی میخوام و منظورم هم جنس مخالف نیست. منظورم بغله. مثل بغل باب تو فایت کلاب که مجبور بودی خودتو با گریه خالی کنی.بهترین کار. دارم جنگل واژگون رو میخونم.این دنیا چیه جدن.کی میدونه. دارم فکر میکنم اینجا خود واقعیمم و هیچکس آدرس اینجارو...
everything i see
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
تو کتابفروشی بودم یهو یه پدر خیلی معمولی و زحمتکش اومد. میخواست برای دخترش کتاب کادو بگیره فروشنده پرسید چه کتابایی خونده ، با یه حس و حالی گفت همه رو همه رو ،خیلی کتاب میخونه. گریهم گرفت یهو.یعنی قشنگ اشک تو چشمام جمع شد فقط سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.عصر هم موقع برگشت از دندونپزشکی ، اسنپی که سو...
its time to come , then you're so welcome
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
موقعشه.بیا.
ریموند
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
جنگل واژگون رو بیست و هفتم تموم کردم. خواستم بنویسم نشد. گریه کردم. گلودرد هم گرفتم از بغضش. میخواستم سیگار بکشم گفتم ول کن دهنت بو گند میگیره. پسرعمو سومی حالمو پرسید و یهو شروع کردیم به حرف زدن و قرار شد آخر هفته همو ببینیم. میخوام خوشبخت و شاد و سلامت باشم. خیلی شاد و خوشبخت.خیلی خیلی خیلی خیلی خ...
سپیمهر
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
الان که یادداشت هارو خوندم دیدم چیزی از دیدارم با سپیمهر ننوشتم و الان میگم که عالی بود.دلم میخواد بیشتر ببینمش و سعی میکنم به اندازه کافی خوب باشم. برای تولدم یه فرشته حمایت الهی داد و یه بسته شکلات هیجان انگیز که شکل صدفن. خیلی خوشحال بودم و الانم با نوشتن این کلمه ها احساس شادی میکنم. امیدوارم ب...
ریلکه
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
به آرامی از غرب با لباسهای رنگا رنگ میرسدو از میان درختان کهنسال میگذردو شما در سکوتفقط تماشا میکنید با این فکر که بزودیاین دو جهان را ترک خواهیم کردیکی سوی بهشت میرودو دیگری غرق در زرق و برق زمینغروباز کنار شما میگذردچون نمیداند به کجا تعلق داریدبه راست یا چپ؟در برهوت ناامیدیدر این خانه ی تاریک و س...
برای این سرزمین زیبا
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
یه قسمت از همین شعر ریلکه بود که قبلن نوشته بودمش. همونجایی که میگه با لباس های رنگارنگ از غرب...خیلی خوشم میومد از این شعر. بعد داشتم فکر میکردم چه خوب میشه شعر هایی که دوست دارم و بنویسم بذارم تا یکی دیگه بخونه. صبح همون قسمت رو نوشته بودم تو جیبم گذاشته بودم که همراهم باشه. خواستم تو مترو جا بذار...
its such a silly thing to do
-
تاریخ: 1395/12/8 ساعت: 12:34
اینکارو کردم. به آرامی از غرب با لباسهای رنگا رنگ میرسدو از میان درختان کهنسال میگذردو شما در سکوتفقط تماشا میکنیدنوشتمش روی کاغذ و گذاشتم تو جیبم. یدونه روی دستگاه خودپرداز گذاشتم. یدونه رو صندلی مترو. یدونه هم رو نیمکت پارک. بالای همه هم نوشتم این شعر برای شماست. البته چندتا هایکو هم بینشون بود. ا...
نهانم ناپیدا ناپیدا نا پیدا
-
تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 11:18
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
پلاسکو
-
تاریخ: 1395/11/24 ساعت: 11:18
یه هفته از پلاسکو گذشت. هفته پیش این موقع چه حال بدی داشتم. هفته بدی بود. دی ماه بدی بود. یکیشون بیست و یکی دو ساله بود. یکیشونم تازه رفته بود خواستگاری. یکی دیگهشونم یه دختر سه ساله داشت. فیلما و عکسا رو که میبینم ، دلم میخواد بمیرم. بیشتر از هر وقت دیگه. فردا تولد پرشه. یه ماه و نیم شده. خیلی مهم ...