تو کتابفروشی بودم یهو یه پدر خیلی معمولی و زحمتکش اومد. میخواست برای دخترش کتاب کادو بگیره فروشنده پرسید چه کتابایی خونده ، با یه حس و حالی گفت همه رو همه رو ،خیلی کتاب میخونه. گریهم گرفت یهو.یعنی قشنگ اشک تو چشمام جمع شد فقط سعی کردم خودمو جمع و جور کنم.
عصر هم موقع برگشت از دندونپزشکی ، اسنپی که سوار شدم ابی گذاشته بود.
قصه عشقت باز تو نگامه...یه شب مستی باز سر رامه...یه نفس بیشتر فاصلهمون نیست....چه تب و تابی باز تو صدامه .....
برچسب:
نویسنده: سام قربانی