شما که عشقتان زندگیست ،برای سپیمهر - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 15:08
این دفعه من برات میگم ، که تکرار شه ، که یادت بمونه ، که مطمئن شی: شما که برقِ ستارهی عشقیددر ظلمتِ بیحرارتِ قلبهاشما که سوزاندهاید جرقهی بوسه را بر خاکسترِ تشنهی لبهاو به ما آموختهاید تحمل و قدرت را در شکنجههاو در تعبهاو پاهای آبلهگونبا کفشهای گراندر جُستجوی عشقِ شما میکند عبور بر راه
اینجاست - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 15:08
دقت کردم از وقتی پیشمه یجور دیگه میخندم. از ته گلو با همراهی دلم. - یکی از دوستای دهه پنجاهی ، داشت میگفت که ما بچه های رندومیم ، اون شب نمیخوابیدن یا پیشگیری میکردن ما نبودیم.
کلن چرا؟ - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:59
یه عالم چیز برای گفتن داشتم که یادم نمیاد. دادم برگه ها رو سیمی کنه ، تلق نداشت اون اندازه. نتیجهش شد یه دفترچه جیبی که کمی از جیب بزرگتره و پیدا کردن جلد مناسب. ارتیست خفنه رو به ماهی نشون دادم، گفت عههه اینو که من خیلی دیدم:)))) زنگ زدم برای فرزو، گفت پره پره. دقیقن با همین تاکید گفت. یه طوری که
این همه زندگی ناهوشیار و سراپا تسلیم - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:59
شنبه 24 تیر 1396 ساعت 13:40 مریم میرزا خانی فوت شد. یه بچه سه چهار ساله هم داشت که این اعصاب آدم رو نابود میکنه.
نگاهم به سال شمار زندگی چمران - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:59
بالاخره دادم دفتر اصلیه رو سیمی کردن. آره خیلی از دفترام حرف میزنم چون احتمالن از مهم ترین ها هستن تو این روزگار. محاسباتم اشتباه بود و الان انگار یه بند ورق با خودم اینور اونور میکنم. اندازه کلهمه دفتر جدیده. منتظر قطارم که بیاد. سرم درد گرفته و پروفنم باهام نیست. میخوام آرتیست خفنه رو دلا یا دلی ص...
WISH ME LUCK - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:59
میبینم و مشتاق تر میشم ، پیگیرتر میشم. از اون طرف طراحیم به گا تر میشه. به هیچ وجه سرزنش نمیکنم خودمو. اینا چشم باز کردن رفتن اینورس و امثالهم و من خودم رسیدم اینجا. توقعم از خودم زیادی زیاده. اگه کلاس های فرزو بود میرفتم. مسئله اینه که بهترین هاشون کلاس نرفتن و خودشون کار کردن. کسایی که گیر کلاس می
no make up right now - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:59
امروز صبح که داشتم میومدم ، آرایش نکردم. از قیافه خودم خوشم اومد ، نخواستم با آرایش خرابش کنم. بعد یاد یه کمپینی تو توئیتر افتادم ، به نام دوشنبه های بدون آرایش و بر حسب اتفاق امروز هم دوشنبهست. دیشب که به نوشته طولانیم فکر کردم ، به این نتیجه رسیدم که بلاگ داشتن درصد زیادی از شوآف رو کاهش میده. من
روی دور - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 23:12
امروز اولین جلسه بود و منی که انقدر همیشه سعی میکنم آن تایم و دقیق باشم و حالم از آدمایی که وقت شناس نیستن بهم میخوره ، با یه ربع تاخیر رسیدم!! آدمای جدید و فضای جدید. ماهی خیلی هوامو داشت. خیلی زیاد. دفتر هارو دیدم باز، یه ماه دیگه کارم رو به جایی میرسونم که به اندازه کافی خوب باشه براشون.یعنی امید...
محی میگه آبجو ریختن تو سرمت ، ندید که نوشتم انگار شاشیدن توش:)) - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 23:12
حسی که بعد از بالا اوردن داری ، خیلی باحاله. حس میکنی هیچی نیستی. انگار کف دست ها و پاهات دریچه هایین که ازشون تمام مغز استخوان ها میره بیرون. زمستون هم اینطوری شدم. همون موقع که حتا نمیتونستم از این پهلو به اون پهلو بشم و خواب و بیداری دهنم رو صاف کرده بود، میدیدم وایکینگ ها حمله کردن و من باید از
I'm barely alive - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 23:12
باید بدم دفتر سیمی کنن باز. حالت تهوع رو هنوز دارم. یه آشنای مشنگ افتاده پیشم که یهو تو کلاس داد میزنه موقشنگ کی بودی تو؟ یا خودشو می مالونه بهم و عین بچه ها ونگ میزنه. منو با دوست پسرش اشتباه گرفته قطع به یقین. البته آدم خوبیه واقعن. نشستم سوپرنچرال دیدم. آغوش گرمی که برام در دوران قره د وسطی (
YOU'RE A WIZARD HARRY - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:02
دلم میخواد برگردم به دنیای هری پاتر.چقدر دوستشون دارم و چقدر کمک کردن. از قشنگ ترین دوران زندگیم بود. میدونی چیه ؟ اون رهاییای که تو اون سن داری ، به خودت اجازه میدی که فکر کنی وجود داره و هنوز یازده سالت نشده و تو داری خودت رو براش آماده میکنی، چقدر لذیذه این حس. به هر حال یدونه از این پست ها بود ک...
نومودونم - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 14:22
جمعه 9 تیر 1396 ساعت 21:56 فردا اولین روزه. نفسم بالا نمیاد.پسر سروش ، دهنت صاف شه .
ما را که برد خانه؟ - تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 14:22
بعضی وقت ها آدم بدون دلیل میخواد گریه کنه. همه چیز خوبه. صبح داشتم فکر میکردم که واقعن به به. چه آدمای خوبی توزندگیم هستن. همه چی چه خوب و قشنگه. جدی میگم. این همه اتفاق خوب. این همه چیز های جدید و تازه. اینا همه منو شاد میکنه. صبح میدونستم امشب از اون شبای طولانیه. نه میدونی چرا ، نه دنبال دلیلش می...
این مکعب و امینی - تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 8:52
امروز اولین جلسه بود. گفت بهم امیدوار شده، گفت چرا صدات درنمی اومد این همه مدت. خوشحالم. سپیمهر ، درخت سبزم ، هفته پیش اینجا بود و گفتم بیست روز کمه، گفت بیست روز چیه ؟ یه هفته هم کافیه برای اون چوب جادو ، که به حرکت در بیاد و جرقه بزنه. دیگه این که این پست آخریام تو وبلاگ ، یعنی یجوری با وبلاگم رف
۱۹ خرداد بود - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:10
صبح وقتی داشتم وسایل کیفم رو جا به جا میکردم ، دفترچه حیوون رنگیِ شعرم رو دیدم و یه نگاهی بهش انداختم. یه شعر از نرودا بود که خوشم میومد ازش و خوندمش همون موقع. عصر هم یکی دیگه همون شعر رو برام خوند.
مفتخرم که افتخار کنم به مرشد ، ارشاد نیکخواه - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:10
 سلام. من میخوام تو این پست به ارشاد افتخار کنم. ممکنه بگید مگه تیم ملیه ؟! نه نیست. این ارشاد نیکخواه ، یه بدعت گذاره.میدونم هستن کسایی که افتخار کردن به ارشاد وظیفه اوناست اما منم اندازه خودم میخوام افتخار کنم دیگه.این پست رو میخواستم یکی دو روز پیش
ای اسکلت ، ای مورچه - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:10
یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 18:34 رو به روم ، یکی از خفن ترین آرتیستایی که میشناسم نشسته بود. آره.
دشت - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 7:17
پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت 20:37 اگه از گم شدن نمیترسیدم و میتونستم تنها باشم ، اونقدر جیغ میزدم تا از حال برم.
کنتراست - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 17:51
سهشنبه 9 خرداد 1396 ساعت 19:12 میگه نشون بده تو چه حالی هستی ، یه دست و اینا نباش. البته دفعه پیش گفت اینو.
این فقط یه رویاست ، برگرد و بخواب - تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 17:51
خواب دیدم رفتیم یه خونه خیلی خیلی کوچیک که پله میخوره میره بالا ، یه اتاق کوچیک دست راست و همین. در حدی کوچیک که حتا نمی تونستم بایستم رو پاهام. انگار داشتم خفه میشدم. تنها امکانش هم این بود که با یه ایستگاه مترو که نمیدونم چی بود ، فاصله خیلی کمی داشت. خفگی بود بیشترین حسی که یادم میاد و پسری که دل...

برچسب‌های محبوب

see the funny little clown | far away