خواب دیدم رفتیم یه خونه خیلی خیلی کوچیک که پله میخوره میره بالا ، یه اتاق کوچیک دست راست و همین. در حدی کوچیک که حتا نمی تونستم بایستم رو پاهام. انگار داشتم خفه میشدم. تنها امکانش هم این بود که با یه ایستگاه مترو که نمیدونم چی بود ، فاصله خیلی کمی داشت. خفگی بود بیشترین حسی که یادم میاد و پسری که دلیوری یه رستوران بود و دوستم داشت.
_
گذاشتم برای سه سال دیگه. مگه اینکه معجزه شه.
این باتلاقی که ساختم ، که با کوچکترین لغزشی ، فرو میرم...
برچسب:
نویسنده: سام قربانی