روز قشنگی بود. (اینو ظهر نوشتم، الان که میخوام ادامه بدم ، باید بگم روز قشنگ و کاملی بود)
فرسو و لا اینا اسباب کشی کردن ، رفتن یه خونه خیلی قدیمی و عجیب که ویلایی و دو طبقهست. از همونایی که حوض و حیاط خلوت و پله توی خونه داره. باحال و هیجان انگیز بود در اولین نگاه ، خیلی خسته و درب و داغون بودن. یه خونه رو تصور کن پر از کارتن موزی های مختلف که حتا برای راه رفتن هم باید قدم هات رو بلندتر برداری که به چیزی نخوری. قرار شد کتابخونه هارو مرتب کنیم. چهار تا آدم دو ساعت با لذت و دهن سرویسی تمام داشتیم کتابخونه مرتب میکردیم. کتابخونه هاشون از دم در تا زیر پله ها اومد. اونقدر از وسایل زیاد کلافه بودن که شش هفت تا کارتن پر کتاب رو میخواستن رد کنن و گس وات ؟! اندازه قدم کتاب گرفتم. مهمترین هاش کمدی الهی و در جستجوی زمان از دست رفته بود.فکر کن چقدر حالشون از وسایلی که یه عمر با خودشون اینور اونور کردن بهم میخورد که از خیر چنین کتابایی گذشتن. البته اینارو گرفتم که اگه یحتمل روزی پشیمون شدن ، از شدت پشیمونیشون کاسته شه اما اون جان شیفته و دن کیشوت و بر باد رفته و کلیدر و بقیه کتابایی که گذاشتن بره چی ؟
اول عاشق خونهشون شدم. یکم که گذشت دیدم چقدر خونه بزرگ ترسناکه. البته هیچ وقت احساس امنیت نمیکردم تو خونه های بزرگ اما اونجا جدی جدی خوفناک بود. همون ون مناسب تراز همهست:))
برچسب:
نویسنده: سام قربانی