صبح که خواستم برم یکم شک داشتم ، وقتی رسیدم دم در ، خیلی بیشتر.
گفتم ببین میتونی همین الان بری و کلن فکر نکنی ، یکم راه بری تو خیابونا بعد برگردی و به روی خودت هم نیاری یا اینکه مثل تابستون یکی دوسال پیش بری و مواجه بشی ، که خب رفتم و جالب ترین نکته این بود که خیلی ریلکس و آروم بودم. یعنی میدیدم تفاوت رو تو کارهام.
دیگه اینکه دو سه تا از بچه های اونور هم اومده بودن. از اینکه کسی به کس دیگه ای توجه نمی کرد لذت می بردم و یه دفعه نامجو پخش شد. شیرین و ترنج. جان رفت. جانم رفت. نمیدونی چی بود که. چند وقت پیش مامان داشت مصاحبه ابراهیم گلستان رو مثال میزد در راستای سوالات مبتذل داریوش کریمی و انتخاب واژه های فوق العادهی ابراهیم گلستان و مثال هم جوابی بود که گلستان درباره رابطهش با فروغ میده:خب من هم گُر میگرفتم.
الان اومدم حال اون لحظه ای که نامجو پخش شد رو با همین کلمه های تکراری بگم. جانم رفت.همین.
یاد اون روزی افتادم که یه مصرع از مولانا خوندم: اینجا کسیست پنهان همچون خیال در دل. نمیدونستم مولاناست فقط همه جا می نوشتمش و حقیقتش از ترس اینکه برای یکی از این شاعر های تولیدی چشمه یا امثالهم باشه ، نمی گشتم ببینم برای کیه. کلیات شمس رو همینجوری باز کردم و اولین چیزی که اومد همین غزل بود و فکر کنم گریهم گرفت. دقیق یادم نیست. این حس که" یکی دیگه هم هست غیر از من گرچه دیده نمیشه مگر با شعر",اش رو یادمه.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی