خرید بک لینک

یه پسره رو آوردن ، داغان. از صورتش که هیچی مشخص نبود از فرط خون. به قدری هم عربده می زد از درد که احساس مشت تو شکم بهم دست داد. می گفتن از ساختمون پرت شده. طرف دو اینا بود که آوردنش تو راهرو. آروم خوابیده بود. دست راستش رو گذاشته بود زیر سرش ، هنوز رد خون از گوش و دماغ و ابروش ، مشخص بود. گوشه چونه ش هم کامل رفته بود تو.

پتویی که روش بود ، آروم با هرنفسی که می کشید بالا و پایین می شد. هیج وقت تصور نمی کردم انقدر از دم و بازدم کسی به وجد بیام. صحنه قشنگی بود.

برچسب: نویسنده: سام قربانی تاريخ: چهارشنبه 14 آذر 1397 ساعت: 16:07

صفحه بندی