باید یه چیزی بنویسم ، همین الانم باید بنویسم. نمیدونم چیا ، ولی باید بنویسم. میتونم ده خط راجع به حس "یالا همین الان یه چیز بنویس" بنویسم.
اینجا یه پسره هست که قورمه سبزی بلده و کلن شبیه به گِیهاست. نه چون قورمه سبزی و تیرامیسو بلده ، کلن گِیه. از همون موقعای هم که دیدمش ، به نظرم گی بود. اینجا همه گین.
اینجا گی دونینه (گِیدونی؟!).
دارن میگن میدونی که آشپزای خفن به خاطر مزه های غذا معروف نیستن؟! به خاطر بافت غذا معروفن.
دستمال کاغذی همراهم نیست و مجبورم جلو عطسهم رو بگیرم.
نودل ها و رولت هایی هم که درست میکنه مال خودشه و به هیچ قائدهای پایبند نیست.
الانم یه دختر فوق زرزرو گفت چرا می نویسن سیگار سرطان داره ؟! کسی که بخواد بکشه ، به این چیزا اهمیت نمیده.
این حرف مهم نیست.
هیچ کس/چیزی رو هم متحول نمیکنه.
چیز که با حرف متحول نمیشه راستش.
منم ازین حرفا میزنم اینا هم میزنن. همه میزنیم.
یه چیزی که در ده روز گذشته میخواستم بهش اشاره کنم و میره بخش " کی بهم لبخند میزنی" این بود که در کنار مهربونی و راستگویی و انسانیت و اینا ، سکوت رو هم یاد توله سگاتون بدید.
اون پسری که گفتم گیه ، پسر خوبیه. فقط حوصلهشون رو ندارم.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی