خیلی خب هیچ کدوم از کار های مد نظرم رو نکردم فقط در به در دنبال قهرمان هزارچهره کمبل راه افتادم و در نهایت هم پیداش کردم.
گرفتمش چون فکر کردم برای همین جا که قراره داوطلب کار کنم ، میتونم بعد از داستان خوانی ، براشون تفسیر کنم ، که از داستانا یاد بگیرن و غرقش بشن و شایدهم راهشون رو پیدا کنن به کمک قصه ها و افسانه ها و اساطیر. اما فعلن که به دوتا چیز بنده کل ماجرا ، یکی جواب آزمون و اون یکی هم اون انسانی که قراره بهم خبر بده.
تازگیا خیلی بی مایه شدم و رسمن هیچی نمیخونم یا خیلی پراکنده میخونم اما خب امیدوارم رو دور بیوفتم باز.
دیشب بارش شهابی بود ، بارش پارسال رو با تور رفتم و از بی نظیر ترین سفر های زندگیم بود. در حالی که توی کیسه خواب دراز کشیده بودم و آسمون رو میدیدم ، ۱۲۷ داشت پلی میشد و من کیف میکردم اما دیشب اونقدر خسته بودم که حتا به آسمون نگاه هم نکردم.
براورده میشن حالا؟!