روز خوبی بود امروز. با تمام نا امیدیم .
شادی بی خبر از همه چیز گفت "ترشی نخوری یه چیزی میشیا"
اومدم خونه از مامان پرسیدم ترشی این جا همون گهه؟؟ هنوز خندهش بند نیومده.
فقط ده روز وقت دارم. کمه. تلاشم رو میکنم بببنم چی میشه دیگه. برنامه ها یهو عوض میشه. اگه قبول بشم عالی میشه فکر کنم.
بیشتر آدمایی که تازگیا دارم باهاشون آشنا میشم ، خیلی جالبن.
فوق العاده مستقل.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی